صدای دادو فریاد دوباره بلند میشه و خداروشکر قوت و قدرت قبلش رو از دست نداده و کماکان در صدر جدول هوار کشون قرار دارن.
مسائل و مشکلاتی که نه به بنده که به هیچ بنی بشری کوچکترین ربطی که هیچ اپسیلون ارتباطی هم پیدا نمی کنه.
لای پنجره آشپزخونه بازه و من امر مقدس هم زدن خورشت رو به جا میارم. از پنجره روبرو کله ای بلوند و وز وزی میاد بیرون و تا خرخره دولا میشه که صداهارو بهتر بشنوه. و من هراسون از اینکه نکنه عزیز دلمون با سر روونه پاسیو بشن.
صداها بلندتر میان و همسایه من هنوز در حال فیض و رحمته.
یاکریم میشینه لب پشت بوم و تو یه لحظه به یاد موندنی روی موهای بلوند و وز وز همسایه عزیزم دلی از عزا در میاره و من در تعجبم که یعنی یاکریم هم میدونه اما تو هنوز نمی دونی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
فکر میکنم بارزترین فرق میون حقیقت و خیال اینه که حقیقت رو به دور دستها پرتاب میکنی ام نزدیکترین جای ممکنه بهت دوباره سقوط میکنه.
روزها و چهره هایی داره که حتی به ذهنم خطور هم نمیکنه.
انگار هر چه چقدر دورتر میشم ازش دوباره تو ذهنم حلول میکنه. انگار این حقیقته و هیچ کاریش هم نمیشه کرد.
بزرگتر از چیزیه می تونم تصور کنم.
انگار یادم رفته حقیقته.
گرچه اما گاهی تلخه. اما خب حداقلش اینه که صمیمیه و نمی شه با هیچ رویایی ولا شیرین و ناب عوضش کرد.
می دونم گاهی ممکنه دوست داشتنی هم نباشه اما....
اما این حقیقته.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
پیر است. اما بیشتر که نگاه میکنم میبینم فرسودگی از نوع دیگر است. انگار غم است که خمیده شده.و نه آدم.
فراموشی آمده. نم نم و او ندیدتش. آنقدر بی صدا آمده که صداهای پاهایش مزاحم نشده.فقط می داند که خیلی از خاطرات شیرین دیگر در ورای ذهنش یاری نمی کنند. سالهاس سال خلوت خیابون با صدای موزون و هماهنگ جارویش انس گرفته اما حالا انگار همان صدا هم رنگ بی خاطرگی دارد.
نمی داند هنوز فهمیده اند این بی حضوری را... یا که هنوز فرصت هست.اما هر چه هست دیگر آن آن خاطرات زیبا به دست فراموشی می روند.
کم کم متوجهش شده بود اما دلش نمی خواست همصدایش شود اما انگار دیگه چاره ای نیست. دیر یا زود فراموشی عمیق میشود و او هم نمی تواند کاری بکند.
آلزایمر است ، زخم کهنه نیست.تاول های جدید است. هر روز عمیق تر میشود هر روز تاریکتر میشود. برای او که مجبور به کار است انگار تعریف تلخی های جدید میشود.اینجا نمی تواند روی کسی حساب باز کند. اینجا هیچ کس نمی تواند روی کسی حساب باز کند.
انگار با تاریکی در هم آمیخته میشوند.
هر چه بیشتر فکر میکنم بیشتر می رسم به این نتیجه که بدترین درد،درد بی خاطرگیست. بیشتر هم که به عمقش فکر میکنم میبینم که انگار مرگ است.
مرگ.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
نامهای از فرانتس کافکا به اسکار پلاک (نگاشتهشده در سال ۱۹۰۴)
........................
به اسکار پلاک
اگر بهزندگیای نظر افکنده شود که بیوقفه و پیاپی غنیتر و انباشتهتر
میشود، و آنقدر بالا میرود که با دوربین ِ نجومی هم نمیتوان بهآن دست
یافت، آنوقت است که وجدان دیگر روی آرامش را بهخود نخواهد دید. اما این
خوب است که وجدان دچار زخمهای بزرگ شود، زیرا که از این راه نسبت به هر
گزشی حساس ...میشود.
بهگمان من اصولآ تنها کتابهایی باید خوانده شوند که خواننده را گاز
میگیرند و نیش میزنند. اگر کتابی که میخوانیم ما را با ضربهی مشت بر
جمجمه بیدار نکند، پس چرا آن را میخوانیم؟ برای آنکه ما را خوشحال کند،
آنگونه که تو مینویسی؟ خدای من، ما بدونِ کتاب هم خوشحال میبودیم، و
خودمان هم میتوانستیم در صورتِ نیاز کتابهایی بنویسیم که ما را خوشحال
کنند. ولی ما بهکتابهایی نیازمندیم که مانندِ مصیبتی که برایمان بسیار
دردناک است، بر ما اثر کنند، یا همچون مرگِ کسی که او را حتی از خود نیز
بیشتر دوست داریم، یا همچون زمانیکه بهدور از همهی انسانها بهدرونِ
جنگلها رانده میشویم، یا همچون یک خودکشی. کتاب باید تبری باشد برای
دریای یخزده در درونمان.
(اسکار پلاک از دوستان صمیمی کافکا بود و تا پایان دوران دانشگاه نیز همچنان با او ماند).
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
بارون نم نم می ریخت روی سرش سعی نمی کرد جلوش رو بگیره چون دلیلی برای این کار نداشت.
یاد یه جمله ای افتاد که خیلی وقت پیش شنیده بود. ((هر قدر دلی رو شکستی به همون اندازه دل شکسته خواهی شد و هر قدر اذیت کردی آزار خواهی دید)).دلش می خواست اینی که شنیده فقط یه حرف باشه اما امروز میدید که نیست و نبوده.
از دست دادن همه چیز بهای همون چیزی بوده که به پس گرفتنش حتی فکر هم نکرده بود.
نمی دونست اون دل شکست...ه کی ساعتها تو تنهایی از این آزار به خودش پیچیده اما حالا خوب می دونست که من هم باید تاوان خیلی چیزارو بدم.
تاوان یه حرف تاوان یه کار یا شایدم تاوان هزاران حرف و کار رو.
دلش می خواست بیشتر فکر کنه.
دلش می خواست بفهمه دنیا اون چیزی نیست که فکر می کرده.
دنیا اون چیزیه که میبینه.
هنوز تو این همه هرج و مرج هست خدایی که صداها رو بشنوه همون صداهایی که ما هیچوقت نتونستیم حتی نجواش رو حس کنیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
رسیدم طبقه 14 نمازخونه طبق معمول اون ساعت ساکت بود. و کم نور. مثل هر روز یه نگاه به تل چادرهای سیاه و کثیف انداختم . ترجیح دادم با مانتو نماز بخونم.
خانما به صورت پراکنده وایساده بودنو نماز می خوندن.
رفتم گوشه هر روزی رو انتخاب کردم.
خانما انقدر با خلوص نیت ایستاده بودن که فکر میکردی اینجا عارفانه ترین نقطه زمینه و حداقل از دغدغه های روزانه خبری نیست.
هنوز وسط نماز بودم.
... صدای آروم پچ پچ دو تا خانم رو میشنیدم که به دیوار پشتی لم داده بودن.
((میبینی واسه خودش چه قیافه ای ذرست کرده))
((آره نکبت. امروز یه زیر آبی ازش بزنم هنوز منو نشناخته))
((میگن با آقای (ط) سر و سری داره))
((بعیدم نیست))
((راستی میدونی (ه) طلاق گرفت؟))
((اون از خداش بود))
((مطمئنم شوهره طلاقش داده))
((از بس لجن بود))
نمازم تموم شده بر میگردم پشت سرمو نگاه کنم ببینم این آدمایی که ادعا میکنن کسی هنوز نشناختتشون کین.
دو تا خانم...البته خانم که چه ......
با چادرهای مشکی و روهای کیپ گرفته اونم تو جایی که هیچ مردی نیست و نخواهد بود.
دلم عجیب میگیره. به این فکر میکنم که میشد به جای روهاشون دهناشونو کیپ میگرفتن و حداقل اینجارو از الفاظ گرانبهاشون بی بهره میذاشتن.
میدونم دل خدا هم عجیب گرفته بود. از این همه بی وفایی. چرا ما انقدر بدیم هان؟
دلم عجیب برای اونی که قرار بود خانمای محترم زیر آبشون رو بزنن هم سوخت.
دارم به این فکر میکنم که اگر فردا گاز ماشین رو بیشتر فشاز بدم دیگه مجبور نیستم برای نماز به این مکان عارفانه بیام.و خودم رو از فیض بردن از چنین محفل هایی بی نصیب بذارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
چند روزه که همسایم غمگینه و من هم ناخود آگاه به حکم همسایه بودن غمگین میشم از غمش .
چون تو یه طبقه هستیم و هرروز تو آسانسور میبینمش .
اما این غم سنگین منو یاد چیزای خیلی تلخی میندازه.
فکر میکنم که شاید با مشکلات روزمره دست و پنجه نرم میکنه اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم اصلا این قبیل مشکلات راست کارش نیست و بعیده این مشکلات ناراحتش کنه چه برسه به غمگین.
امروز آروم ازش پرسیدم : خانم (ل) خدابد نده چن...د وقته ناراحتین. کمکی از دست من بر میاد.
لبخند غمگینی میزنه که دلمو آشوب میکنه و میگه: نه دختر گلم. از دست کسی کاری بر نمیاد.
هنوز بقیه جملشو نگفته که دلم هری میریزه.
ادامه میده:
فری افسردگی گرفته آخه نمی دونمم چرا من هر روز بهش میرسم، بیرون میبرمش، باهاش حرف میزنم، هر روز جوجه کباب میخوره، تازگیام که واسش زن آوردم. نمی دونم چرا اینجوری شده.
مثل منگا فقط به مغزم فقط برای به یاد آوردن فری فشار میارم و بعد تازه........
سگ محترمشون رو یادم میاد و تازه بیشتر یادم میاد که چند روزه بیرون تشریف نیاوردنو .....خلاصه دو تومنیم اساسا میفته......
ای خدا اگه می خوای غمی نصیب کنی از همینا نصیب کن.نه گیر کردن تو مریضیو فقر و بیچارگیو.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
خیلی وقته دارم به این موضوع فکر میکنم که وقت استراحت تو سرزمین من چه وقتیه؟
یعنی چند سالت باید باشه تا بتونی استراحت کنی؟که بتونی دستت رو بذاری تو دست همسرت و بری پیاده روی.
سوار تاکسی میشم اولش احساس میکنم خیلی خستم از کارای روزانه اما وقتی از تو آیینه چشمم به پیرمرد راننده میفته میبینم که اون از من خسته تره.
یه پرشیا از تو فرعی میپیچه جلوش. هیچی نمی گه که اگه من بودم حتما عصبانی میشدم. در دلش ...باز میشه انگار دنبال یه گوش میگرده. سعی میکنم حداقل یه گوش باشم همین فقط.
میگه 30 ساله که دارم تو دخانیات کار میکنم. تمام این سی سال هم قراردادی بودم. الانم که بازنشسته شدم با حقوق 300 هزار تومن باید واسه خرج و مخارج رو تاکسی کار کنم. ناخود آگاه یه نگاه به تاکسی میندازم یه پیکان سفید رنگ و رو رفته.
میگه باید عوض بشه اما من اون پول پیش رو ندارم.
خرج دانشگاه پسرام اجازه نمیده.
با خودم فکر میکنم که چه سخته با 300 تومن حقوق و با باقی موندن نفس رو تاکسی کار کردن خرج دانشگاه 2 نفررو دادن و پول برق و آب و گاز و تلفن و خرجی خونه رو ردیف کردن. اما قیافش آرومه و صبور.
به نظرم درد بیش از حد آدمو صبور میکنه. شایدم مجبور به صبوری میکنه.
حالا که بیشتر فکر میکنم می بینم اصلا خسته نیستم و حتما وقتی رسیدم خونه باید سرامیکارو تی بکشم و یه شام سخت درست کنم که اگر نه از دنیا یه چیزی کم دارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
روی پله های سنگی بیرون شرکت نشسته و دوباره به اینکه چرا جوابش کردن فکر میکنه البته این چند روزه دیگه فکرشم کار نمی کنه.
10 سال سابقه کار؟ 10 سال به زبون آسون میاد اما من این 10 سال رو بالاخره باید از کجا شروع کنم.؟
به 7 سال درس خوندن فکر میکنه که با مدرک ارشد به فکر کلی آرزو بود اما خب هیچوقت به این 10 سالهای باد آورده فکر هم نکرده بود.
10 سال کم حرفی نیست اما به زبون اونایی که اینو می خوان به آسو...نی 10 ساعت میاد.
کار؟
با تمام آرزوهای به باد رفته؟
مسخره ست. خنده داره.
حالا باید با افتخار سر بالا بگیرم بگم بی کارم؟
از پله های شرکت بعدی میره بالا.....
اینا منصف تر بودن خدا خیرشون بده و من هم باید هر شب براشون دعا بخونم. 5 سال سابقه می خواستن. اصلا بهشون خرده نمی گیرم. این تقصی منه که حتی 1 سالم سابقه کار ندارم.....
تقصیر هیچکس نیست همه پاک و مبران. اینا همش تقصیر منه که تازه می خوام شروع کنم.
اصلا من چه جرائتی دارم که چیزی رو شروع کنم.؟
اصلا همش گناه منه. من اینو میدونم.
میاد اینور خیابون سوار پراید قسطی مدل 83ش میشه و راه میفته. یه نفر میگه سر دولت....
دلش نمی خواد اما ....
دنده عقب میگره و سوارش میکنه.
خودش رو راضی میکنه که اینم کاره دیگه حالا قرار نیست که با مدرک ارشدش جور در بیاد و باز هم فکر میکنه همش تقصیر خودشه.
.......
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
صورت نحیفش رو چسبونده به شیشه چلوکبابی و داره هم خوردن برنج زعفرونی با کره رو نگ...اه میکنه.
فالای حافظ تو دستش شل میشن انگار یادش رفته شروع کنه به التماس واسه خریدنشون.
از بوی برنج مست شده که میخوره به یه بچه که تا عمق وجودش تو پی اس پی دستیش غرق شده. پسره داد میزنه و فال به دست ،به اون چیزه عجیب که نمی دونه چیه نگاه میکنه.خون تو بدنم خسته می چرخه.
می رسم خونه. سرایدار سطل آشغال رو از زیر شوتینگ برداشته که یهو یه کیسه اشغال محکم بغل پام می خوره زمین . کیسه وسط پارگینک متلاشی میشه و دونه های برنج زعفرونی مثل در گرانبها رو گرانیتا قل می خورن.
در اسانسور وا میشه و پسر آقای (خ) پی اس پی به دست میاد بیرون و سلام هم نمیکنه.پاشو میذاره رو برنجا و میره سراغ کارش. با خودم فکر میکنم حتما گرسنش نیست.
ذوب میشم تو این همه فرق. خسته میشم.
خسته میشم از این له شدن هر روزه.
بین این همه فرق فقط دو تا چهارراه فاصله بود. اما آدماش انگار اندازه دو هزار سال نوری با هم فرق دارن.
خیلی خستم به این فکر میکنم که امشب شام چی درست کنم .
دلم اصلا برنج زعفرونی نمی خواد.
گلوم براش بسته شده......
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
پشت چراغ قرمزای شهر من پر از سومالیه و سفیران صلح شهر من هز روز به همراه عکاسان به سومالی میرن.
پشت چراغ قرمزهای شهر من بچه ها گرسنه و تشنه دارن اسفند دود میکنن و سفیران صلح مملکت من با غذا و باز هم عکاسان به سومالی میرن.
پشت چراغ قرمزهای شهر من بچه ها نگاهاشون دو دو میزنه از این همه زرق و برق و این آدما با همون زرق و برقا و هواپیماهای بی نظیر به سومالی میرن.
پشت چراغ قرمزای شهر من ایستادن و از پش...ت ماشینهای فرا قیمتشون برای کمک به سومالی اس ام اس سند میکنن.
کنار جدولای شهر من بچه هایی هستن که هنوز واکسن 4، 6 ، 12 و 18 ماهگیشون رو نزدن و سفیرای صلح من با لباسای فاخر و صد البته عکاسان و قطر های فلج و واکسن های نایاب به سومالی میرن.
......
سفیران صلح سرزمین من فقط به سومالی میرن و احتمالا فردا کشوری پر سر و صداتر.
خسته میشم از این همه ریا.
من هیچوقت به سومالی نمیرم.
من ترجیح میدم تو سومالی خودم باقی بمونم......
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
دلم میخواهد یه دل سیر برای دنیا گریه کنم و کسی هم جلوم رو نگیره که این از شئونات به دوره و اله و بله.
تو صف نونوایی بربری بودم خسته تر از هر روز و هر شب. نوبت پیر مردی شد که معلوم بود هیچی نداره بجز غرور فکر کنم از کارگرایی بود که دارن رو مجتمع بغلی کار میکنن همون که صاحبش یه لکسوس مشکی داره و توش مانیتور 21 نصب کرده.
رسید جلو و 4 تا نون خرید و دست کرد تو جیب شلوار رنگیش و گفت که کیفش یادش رفته. نونوا هم نون ها رو گرفت گفت نونارو نگه میدارم تا برگردی. چرا نونوا فکر نکرد به اینکه شاید اصلا کیف پولی در کار نبوده و بعدا که صاحب لکسوس مشکی مزدشون داد میخواست پولشو بیاره؟
یعنی نونواها هیچوقت فکر نمی کنن؟
یا نونوای محل ما فکرش به این چیزا قد نمیده.
یا کلا من دارم الکی بهانه تراشی میکنم.
ولی عجیب دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ، یه دل سیر.......
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
نشستم و عمیقا غرق شذم تو کار.
نگام میفته به انگشتر عقیق آقای علیزاده. نگام ثابت می مونه بی دلیل. انگار از روی این انگشتر عقیق یهو یادم میفته 23 ساله جنگ تموم شده.این انگشتر رویه دوست مسیحیش که مسلمون میشه و بعد میره مشهد براش سوغات آورده. همیشه وقتی از شهید شدنش حرف میزنه چشماش پر میشه از اشکی که اجازه اومدن نداره. و اغلبم هیچ کس به خاطرات پوسیدش گوش نمیکنه(البته به نظر بچه ها پوسیده). دیگه الان کمتر به یاد آدمایی میفتیم که تو مردابهای ذزفول غرق شدن و دیگه استخوناشونم پودر شده. دیگه کمتر به یاد اون گورهای دسته جمعی که عراقیا می کندن و مردای خیلی از خونه هارو می ریختن توشو روشم خاک می ریختن میفتیم.
دیگه کمتر یاد دست و پاهای کنده شده اونایی که دارن از رو خط عابر میگذرن و ما حتی یه ثانیه هم به حرمت اون چیزی که نیست وا نیستادیم و پارو گداشتیم رو گاز رد شدیم میفتیم.
راستی چرا این کارارو کردن؟
جنگ نموم شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
جایی بود پر از خالی. خالی از مهر خالی از امکانات خالی از رویا خالی از آینده.
نبودند پدر و مادری که دست محبت رو دراز کنند. نبودند پناهی که بال و پری گرم داشته باشند.
خانه معلولین فرخنده.
فقط همین اسم رو داشت و فقط همین. دیدن سخت بود اما یه حقیقت بود یه حقیقت تلخ. به تلخی گذاشتن و رفتن و دیگه هیچ وقت به سراغشون نیومدن. بچه های کوچیکی که خالی از قضاوتی و کینه ای فقط به بی رحمی دنیا نگاه می کردند. بدون هیچ جوابی و هیچ شخصی که این همه بی رحمی رو توجیه کنه.
کاشی های سرد سالن جایی برای فرش نداشت و تخت خوابی برای استراحت نبود جایی که بشه روش خوابید و حداقل توی خواب رویای زیبای فردا رو دید.
نگام از پنجره به بیرون میره پارک روبرو که بچه ها سرخوشانه می دوئن و وقتی زمین می خورن دل بی تابی بی صبر به دنبالشون میدوئه.
از این همه بی رحمی روزگار دلم میگیره. میام بیرون .
دخترکم رو محکم تو بغلم فشار میدم. اونم دلش گرفته با اینکه دلش خیلی کوچیکه. اونم منو محکم تو آغوشش فشار میده......
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
به خدا گفت برایت چراغی آوردم. خدا تشکر کرد و دستش را فشرد.
چه احساس لطیفی. چه حس عمیقی.
خدا چراغ را در خلوت خودش بارها روشن کرد.
به چراغ عشق داد و مهر و من در خلوت خودم گفتم که خدا چه مهربان است و چه بزرگ. چراغها را می بیند تمام چراغها.
من اما چرا همه روشنایی هارو نمی بینم.
... چرا؟
دارم چراغ. زیاد دارم اما به هیچکدامشان از عمق وجود فکر نکردم.
خدا از من بزرگتر است. خدا از تمام هستی بزرگتر است اما تمام چراغهای کوچک را هم میبیند.
خدایا چراغهایم را نشانم بده.
یکبار دیگر.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
دخترم مگس رو موجود مزاحمی نمی دونه. تو دنیای کودکیش اون موجودیه که میشه دنبالش دوید و برای حتی شده ثانیه ای از ته دل خندید. تو دنیای اون تکه های پاره شده روزنامه وسیله ای برای خورد شدن اعصاب نیستن و میشه باهاشون سرگرم شد و از اشکال غریبشون به یاد خیلی چیزا افتاد.
تو دنیای اون میشه به همه آدما از ته دل لبخند زد.تو دنیای اون میشه با جسارت چیزیو خواست و برای به دست آوردنش از در و دیوار بالا رفت. تو دن...یای اون میشه با شجاعت و بدون خجالت گریه کرد و سبک شد و بلافاصله بعد از اشک ریختن به دنیا لبخند زد.
تو دنیای اون میشه روی چمنها سرخوشانه دوید و از هیچکس خجالت نکشید.
تو دنیای اون میشه همه آدمای رو فرشته دید.
تو دنیای اون.....
چند وقتیه که به دنیای اون عجیب حسودی میکنم.
نمی دونم کی از این دنیا بیرون اومدم اما دلم براش خیلی تنگه..
خیلی.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
سالها بود که احساساتش رو قایم می کرد.سالها نه که شاید قرن ها.
یه نقاب تکراری سرپوش تمامی احساسات گنگش بود. دلش می خواست شکایت کنه دلش می خواست بی هوا داد بزنه. نشد اما.نکرد این کارو.
با خیلی چیزا ساخت. شکایت بی فایده بود.
ساخت و ساخت و ساخت.
و فقط همین رو یاد گرفت و نه هیچ چیز دیگه.
دلش محبت خواست و کسی نبود که بهش این محبت رو ارزونی کنه. مادری کرد بی توقع. همسری کرد باز هم بی توقع.زندگی رو بی توقع خواست و اما هرگز فکر نکرد که منم وجود دارم و نفس میکشم.
هیچوقت دلش نخواست اشکاشو کسی ببینه وهمه فکر کردن چه بی نیازه.
اما هیچوقت نگفت تمنای عشق و محبت داره پیرش میکنه.
بچه ها به طرف آشیونه هاشون پر کشیدن.
آروم در رو بست و تو تنهاییش اشک ریخت.
صبور بود.
نه اما. فقط صبوری رو بلد بود.
باز هم طاقت کرد.
تصمیم گرفت عوض نشه. چون فقط اینو بلد نبود.عوض شدن رو.
به خونه نگاه کرد باز هم خونه صداش میکرد. مثل هر روز.
باز هم بی توقع به سراغ خونه رفت.اون فقط یه مادر خونه دار بود.یه منبع مهر. اما بی توقع.
بی توقع.
کلید آروم توی قفل در چرخید. لبخندش رو آماده کرد و محبتش رو.
اما اون هیچوقت ندید که چقدر لبخندش بی رنگه.
خالیه.
خالی.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
با امروز سه روزه که منزل تشریف دارم و از درد سنگ کلیه فیض میبرم بی نهایت.البته خدارو شکر دیروز مسئله ختم به خیر شد.اما خب.... بگذریم.
این سه روز که خونه بودم و کلیه خبرهای جهان رو زیرو زبر کردم چیزای خیلی جالبی به چشمم خورد.
آمنه بهرامی مجید رو بخشید.... روی یه پل هوایی تو سعادت آباد یه نفر ۳۷ ضربه چاقو به یه دختر زد و......
تو این روزگار که همه چی سرسام آور در حال صعود قیمته چقدر جون انسان ارزون شده؟آمنه بهرامی زندگیشو از دست داد همه چیشو اما بخشید. بدون توقع بخشید.
چرا واقعا بخشید.؟
چیو بخشید؟همه زندگیشو.؟ مگه نه اینکه چشماش همه چیش بود؟مگه نه اینگه صورتش به سادگیه یه لحظه از بین رفت ؟
اما خب بخشید.
روی اون پل هوایی جلوی چشم هزاران عابر یه نفر به راحتی جون داد و مرد
همین؟
به نظرم اگه اینجا جنگل بود اهالیش(حیوانات محترم) خیلی خیلی بیشتر به هم توجه میکردن. تو یه راز بقا دیدم که فیلها وقتی یکیشون میمیره دونه دونه میان بالای سرش چند دقیقه وامیستن و بعد میرن. تو جنگها هم تا جایی که جون دارن از هم دفاع میکنن.
ما کی هستیم؟
اسممون چیه؟
چطوری میتونیم به راحتی و با اجازه خودمون زندگیه یه نفرو بگیریم؟ یا به مردن و جون دادن دیگران کوچکترین توجهی نکنیم.
احساس میکنم باید کم کم از آدما ترسید. البته از آدمای زنده.
احساس میکنم دنیا جای خطرناکی برای انسانیت شده.
نمی دونم اما ما داریم با خودمون چیکار میکنیم.؟
آمنه بخشید اما من فکر نمیکنم عذاب وجدان کسی رو ببخشه. من فکر نمیکنم صدای یه زندگیه از دست رفته کسیو تنها بذاره.
فکر نمیکنم.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
داشتم از سرکار برمیگشتم و تو راه هم به طور کاملا همزمان به مشکلات اساسی زندگیم از قبیل: چطور با دخترکمان که احتمالا الان از مهد مشرف شدن و بی اندازه خوابیدن سر و کله بزنیم و دیگری که از اون یکی بدتره اینکه شام چی بپزیم فکر میکردم و انقدر تو این سیر و سلوک عرفانی غرق بودم که انگار دارم به عنوان اولین نفر به فضا پرتاب میشم.
خلاصه با ۲- ۳ لیتر عرق ریختن و به اندازه اصحاب کهف تو صف تاکسی خطی وایسادن بالاخره سوار شدیم.
رو صندلی پشت نشستم و کنارم هم یه مامان و یه پسر بچه ۱۰ ساله(البته به گمانم) نشستن. رو صندلی جلو هم یه آقایی نشست.
خلاصه راه افتادیم. توی مسیر از روی یه خط کشی عابر یه آقایی به ویلچر داشت رد میشد. راننده ناکسی هم دست شوماخر رو از پشت بسته بود و بنده به خودم کلی زحمت دادم تا گلاب به رو نشم.
اقای راننده به خط کشی که رسیدن مجبور شدن از سرعتشون کم کنن.و انگار این کار از افتخارات رانندگیشون کلی کم کرد و به منزله اهانت به آبا و اجدادشون تموم شد که سر محترم رو از شیشه بردن بیرون و با لحن کاملا غیر مودبانه ای فرمودن:الاغ تو که چلاقی بیجا میکنی میای تو خیابون.
اون آقاهه حتی برنگشت ببینه کی بود انقدر محترمانه صحبت کرد. دلم خواست یه چیزی بگم اما به دلایل جانبی و با خبر شدن از روحیات راننده محترم ترجیح دادم چیزی نگم.
شاید اون پاها توی جنگ از دست رفته باشنُ شایدم تو یه تصادف و یا شاید از اول وجود نداشتن. شاید آرزوی داشتن اون پاها رویای هر شب اون عابر باشه.
شاید واسه یه آرمان مقدس از دست رفته باشن. یا شایدم هیچکدوم اما چرا فقط بلدیم رو زخمای همدیگه نمک بپاشیم.
این زخما دردش از هر چیزی بدتره.چند بار تا حالا زخمای اینو اونو مرهم گذاشتیم؟ شاید هیچوقت شایدم...... ما یاد نگرفتیم هیچوقت حتی برای چند ثانیه جای دیگران باشیم. شاید واسه همینه که نمیتونیم همدیگرو درک کنیم.
کاش میتونستیم کمی و فقط کمی مهربون باشیم.
که مهربونی امروز خیلی گرونه.خیلی زیاد.
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
داشتم از سر کار بر میگشتم. هواهم که از گرما آدمو بی طاقت میکنه. کنار خیابون یه هیوندای مشکی با یه خانم در حال حرف زدن بود. چشمای نگرانه خانمه هی فاصله بین مرد تو ماشینو و یه جایی اون دور دستا که من نمی دونم کجا بودو طی می کرد.
قیافه خانمه یه کم با بقیه خانما فرق داشت.
یه حس غمگینی اومد تو دلم. دلم خیلی سوخت.زیاد.
جلوی من یه خانمی با قیافه کاملا معمولی و کیف مدرسه پسرش تو یه دست و دست پسره تو یه دست دیگه داشتن می رفتن. دست خانمه ۱۰ ۲۰ تا النگو بود. من ناخودآگاه نگاهی به دست اون خانومه که کنار خیابون ایستاده بود کردم. اما هیچ النگویی ندیدم یا شایدم حداقل فقط من ندیدم.
یه حاج خانمی هم از کنارمون رد میشد با ۷ ۸ ۱۰ کیلو سبزی و بقیه مخلفات. یه نگاهی به این قضایا انداختو با حس کارشناسانه ای گفت: مرده شور قیافشو ببرن .الهی نسل این زباله ها از رو زمین کنده بشه.
و کلی غرغر دیگم کرد که من نشنیدم. یعنی سعی کردم نشنوم. موبایله خانمه که بچه مدرسه ای داشت زنگ خورد:-سلام عزیزم - باشه هر وقت جلست تموم شد زنگ بزن غذارو بزارم تو مایکروفر گرم شه تا میای.
خانمه بالاخره سوار هیوندای مشکی شد و با سرعت فوق زیاد از جلوی چشمای حاج خانم من و خانم بچه دار دور شد.
حاج خانم نظرات کارشناسیشو دوباره شروع کرد و مامان اون بچه سرش رو تکون داد. اما من مطمئنم که اون زنه هیچ وقت به این کار راضی نبوده. این از صورت نگرانو و ناراحتش معلوم بود. هیچ وقت از اعماق وجود یه زن راضی شدن به همچین کاری بر نمی یاد.ببین چقدر زندگی بهش فشار آورده بوده.البته شایدم این نظر منه.
مطمئنم هیچ وقت با اون پول یه دونه النگو نخریده و حتی سبزی مثل حاج خانوم. مطمئنم روزگار رو دوشش انقدر بار گذاشته که دیگه نمی تونه بلند شه.
مطمئنم برای خودش عزاداره.
و هیچ وقت نمی تونه از عزای خودش بیرون بیاد.
چقدر ما بد هستیم.
چقدر.
چشمامون رو روی همه چی بستیم و زبونمون فقط برای به قضاوت کشیدن این و اون بی هدف تو دهنمون می چرخه.
کی خدا هممون رو می بخشه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
عجله داشتم خیلی هم زیاد چون خواب مونده بودم اونم به طرز وحشتناکی و در کمال نا باوری و استیصال هر چی به این ماشین استارت زدم مارو به دگمه لباسشم حساب نکرد و روشن نشد.
همینجوری داشتم بهش که اون لحظه احساس میکردم منفور ترین موجود زندگیمه نگاه میکردم .خلاصه بعد از کلی فحش دادن به این اهن قراضه بدبخت راه افتادم که برم با تاکسی مشرف بشم اداره.حالا تصور داشته باشین به طرززکاملا ناخود آگاه سگرمه ها تو هم گره خورده و انگار همین الان با یه لشگر آدم کتک کاری مفصلی کردم.باز جای شکرش باقی بود که دختر عزیز دلبندمان را پدر محترمه بردن مهد کودک و از این بابت کلی تو دلم دعاش کردمو و براش روز خوبیرو آرزو کردم.اومدم سر خیابون که جاتون خالی از شدت شلوغی و نبودن تاکسی بزن بزنی بود.
یکی میگفت تخت طاووس یکی میگفت فاطمی خلاصه خیلی وحشتناک بود و آدما هم انگار با هم دعوا داشتن.(البته با شرمندگی تمام خودمم در اون لحظه حالتی ایضا داشتم). یکی میگفت آقا من اول گفتم فاطمی یکی میگفت تو چرا جلوی من واستادی آقا پامو له کردی مگه کوری و خلاصه
سینمایی ای بود دیدنی.داشتم به این فکر میکردم که دیگه خیلی وقته آدما همدیگرو نمیبینن و براشون دیگران مهم نیستن دوست دارن فقط کارشون راه بیفته و به خواستشون برسن و بقیه اصلا دیده نمیشن.فقط دوست دارن به هم بد و بیراه بگن و یه کم از فشارهایی رو که زندگی شاید براشون فراهم کرده خالی کنن.
دیگه هیچ کس تواتوبوس جاشو به پیرزنا نمیده همه واسه فرار از شنیدن صدای بیرحم این روزگار تو گوشاشون یه هندز فری گذاشتن و با یه نگاه کاملا خالی از روح دارن بیرون پنجره رو که یه فضای نامعلومه نگاه میکنن.خیلی غم انگیزه.
خلاصه یه تاکسی پیدا شد و به مسیر من بیچاره خوردو سوار شدم. البته قبل از من یه خانمی سوار شده بود و من وسط بودمو یه خانمی هم بعد از من سوار شد و البته یه آقایی هم جلو بودن.
آقا و خانومه هم بدتر از من ابروهاشون تشکیل یه آی با کلاه داده بود دیدنی و تو حال خودشون بودن.
اون خانمی که قبل ازمن سوار شده بود با یه لبخندی که تو این دوره زمونه کمیابه نون بربری ای رو که احتمالا خریده بود ببره اداره به صرف صبحانه گرفت جلومونو تعارف کرد . اون لحظه بوی نون بربری و لبخند قشنگ اون خانمه فضای خیلی قشنگی رو تو تاکسی بوجود آورد.خیلی حس قشنگی بود به نظرم فوق العاده رسید.
ناخود آگاه نگاه کردم دیدم سگرمه های دورو بریامم باز شده.حتی راننده. خیلی عالی بود که تو اون تاکسی تو اون مسیر دیگه هیچکس از گرونیه بنزینو نون بربری و نبود یارانه و اظهارات اوباما و تکلیف جنبش سبز و باقی مایحتویات امروزه صحبت نکرد انگار جمع تصمیم گرفته بود یه استراحت چهل دقیقه ای به خودش بده و بعد بره سراغ روزمرگی.
واقعا یه حرکت کوچیک چقدر میتونه یه جمع چهار پنج نفررو متحول منه.
داشتم با خودم فکر میکردم اگه ما آدما هر روز یکی از این حرکتهای قشنگ رو ولا خیلی کوچیک انجام بدیم دنیا یا به عبارتی دنیامون کلی عوض میشه.حتما عوض میشه من مطمئنم.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
یه وقتایی مثل ها کردن به یه شیشه کثیف لازم میشه به اعتقادتمون هم یه هایی بکنیم فقط واسه اینکه یه کم و فقط یه کم صاف شه.
به نظر مذبوحانه میاد که گاهی اسیر اعتقادات دست و پاگیر خودمون یا دیگران بشیم.
توی اداره قانونمد ما (بانک) تصمیم گرفتن(آقایان) که شرکتی های عزیزمان را رسمی کنن البته نه به همین سادگی و روانی بلکه بعد سالها کار کردن برای آن عزیزان ُطی یک پروسه طولانی مشقت بار و صد البته خنده دار.
آقایان طی فرم(چیزی شبیه به ارثیه خانوادگی) دادن به عزیزان تصمیم به تعدیل عده ای نیز کردن(برای حراست از احتمالا همان ارثیه خانوادگی).تو این میون قرعه تعدیل به نام نظافتچی ما که یه جوون ۲۵-۲۶ ساله بود هم خورد.
دلم نمی خواد هیچ وقت اون روز یادم بیاد که نامه تسویه حساب رو بهش دادن و محترمانه (البته نه چندان هم محترمانه) فرمودن خوش اومدین.
حالا حساب بفرمائید با یه اجاره خونه- خرج یه نوزاد ۸ ماهه -خورد و خوراک - و صد البته هزینه گاز و برق و آب و ..... بدون یارانه یه آدم چیکار می تونه بکنه؟
توی راهرو روی صندلی های جلوی آسانسورها نشسته بود. دیدمش با خودم گفتم مگه تو چشمای مرد هم اشک جمع میشه تو فاصله چنذ ثانیه ای حرفم رو تو دلم اصلاح کردم و گفتم تو این روزگار اشکال نداره اگه مرد های های گریه کنه. هیچ اشکالی نداره.
حاج آقای (س) رئیس امور کارکنان از شرایط ایشون کاملا با خبر بودنو در کمال فرهیختگی و دور اندیشی فرمودن شما جوانید و می توانید کار پیدا کنیددنیا پر از سختیه بنده هم کلی تو زندگی سختی کشیدم و خنده ای چندش آور هم چاشنی دُر فشانی هایشان کرده اند و فرمودن باید مرد بود.
نمی دونم حاج آقای (س) حتما می باید عقده های سالیان دورشون رو اینجا به شکوفایی و بالندگی می رسوندن و اینکه تو بخور بخور اون ارگان به ظاهر قانونمند دادن یه حقوق ۳۰۰ هزار تومانی انقدر به عزیزان فشار وارد می کرد؟
و اینکه....
و اینکه اصلا حاج آقای (س) میتونه با دیدن اشکای یه مرد امشب سر رو بالشت بذاره؟ راستی حاج آقا (س)امشب به یاد همون مکه ای که پارسال رفته میوفته؟
آقای (س) اصلا خدارو دیده؟
آقای (س) صدای خدارو شنیده؟
آقایون اصلا می تونن صداهارو بشنون ؟
خدایا چی داره به سرمون میاد؟
هان؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت توسط مريم طباطباییها
|
پروردگارا مرا ببخش
از اینکه احساساتم بر عقلم غلبه کرد!
از اینکه بر کوچکترها بزرگی کردم!
از اینکه به یاد همه بودم غیر از تو!
از اینکه کار بد دیگران را به رخشان کشیدم!
از اینکه زبانم گفت بفرمائید و دلم گفت نه!
از اینکه نشان دادم کاره هستم در حالی که....!
از اینکه حق با من نبودو لجبازی کردم!
از اینکه صدایم زدند و خودم را به نشنیذن زدم!
از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایمانم به تو بود!
از اینکه غذا خوردنم هرگز ترک نشد اما نمازم قضا شد!
از اینکه معذرت خواستن برایم مشکل بود!
از اینکه تظاهر به دانستن کردم و ندانستم!
از رسوا شدن در دنیا برایم سخت تر از رسوا شدن در اخرت بود!
از اینکه دیگران را به کسی خنداندم!
از اینکه برای ارضای نفسم انقدر از کسی سوال کردم تا نمی دانم را از زبانش شنیدم!
از اینکه......
خدایا فقط مرا ببخش.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
به درخت نارنج توی حیاط نگاه می کنم. معلوم نیست چنذ ساله اونجاس ریشه هاش رو نمی بینم اما انگار خیلی عمیقه.
سالهاست مونده وهسابقه دادن گیاهان باغچه واسه موندن نگاه می کنه.مهربونه. سایش یه وقتایی باعث آرامش می شه.چون مهربونه باقی مونده. دارم به این فکر میکنم ریشه ما /ادما چقدره؟
تا کجا عمق داره؟
چقدر استواره؟
چقدر اگه باد بیاد از جاش کنده میشه؟؟
همیشه داریم مسابقه می دیم.تو همه چی.تو ایستادن تو راه رفتن. همیشه داریم می دوئیم همیشم دیرمون میشه. به قول یکی:آدما یه عمر میدوئن تا برسن به ته زندگی اما یادشون میره زندگی کنن. ته زندگی چیزی نیست زندگی همینه که داریم توش می دوئیم.اونم با ااین همه عجله. هیچ دونه ای نیست که یه شبه درخت بشه. هیچ درختی هم یه روزه میوه نمی ده.
اما یاد نگرفتیم صبر کنیم. و از زندگی لدت ببریم.
چرا؟
یاد نگرفتیم ریشه داسته باشیم.ثانیه هامون می دوئن ماهم دنبالشون. همین.
راستی تا کی می خوایم بدوئیم؟
بدوئیم و هی دیرمون بشه؟
اما خدا واقعا صبوره.هر روز بهمون یه گلدون جدید واسه ریشه زدن میده.یه امید جدید.
خدایا تو این همه صبوری رو از کجا میاری؟
تا کی میخوای جوونه زدنمونو نگاه کنی.
چجوری؟
تو چقدر بزرگی.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
داشتم به این موضوع فکر می کردم که تو این چند ساله که از بچگیم می گذره یا حداقل از اون وقتی که تونستم رو پام وایستم تا حالا چند بار تکیه گاه کسی شدم.
انقدر محکم که زمین نخوره.هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر چیزی یادم میاد.منهای همون تکیه گاههای فانتزی که گاهی واسه عزیزامون هستیم دیگه چیزی یادم نمی یاد. هر چی بیشتر به این موضوع فکر می کنم بیشتر دلم میگیره.
خدایا تو خیلی خوبیا شایدم خودت خبر نداری.
میدونی تکیه گاه این همه ادم بودن چقدر سخته؟خیلی سخته.تو چه خوب بلدی. چقدر غم انگیزه که تو مارو افریدیو ما هیچوقت واسه کسی یه دیوار محکم نبودیم چه از نظر عاطفی چه اندازه یه کمک .چقدر دلگیره.
مگه نه؟
تو چطوری می تونی اینطوری باشی.؟
تو خیلی بزرگی.
چه خوبه که هستی.
چه غم انگیزه که یکی تو چشمامون نگاه کنه اما قدر یه برگ به سایمون اعتماد نداشته باشه.قدر یه پلک زدن نتونه بهمون اعتماد کنه.
خدایا شکرت که هستی. یه کم کمک کن.
یعنی اخرین بار کی تکیه گاه کسی بودم؟
هان؟چرا هیچ کدوممون همدیگه رو نمی بینیم.؟
دنیارو قطعا اینجوری نیافریده بودی.مگه نه؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
خیلی وقته به این موضوع فکر می کنم که ما چند وقته انقدر تو زندگی های روزمره خودمون غرق شدیم؟
انقدر غرق که دیگه تقریبا چیزای دور رو نمی بینیم. فکر کنم خیلی وقته که دیگه یادم نمی افته حیاط خونه
بابا بزرگم یه حوض بزرگ داشت که توش یه عالمه ماهی بودو اقا جون بعد از ظهرا توش یه هندونه می نداخت
که مامان بزرگ همش داد می زد که بچه ها نیفتین تو حوض.که االان اون حیاط رو کوبیدن و روش تقریبا یه برج
ساختن.خیلی وقته که دیگه به بچگی هامون فکر نمی کنیم به این که چند تا همبازی داشتیم.الان کجان و چیکار
می کنن که دوست داشتیم هر روز عصر بدوییم بریم پیششون.نمی دونم چند وقته دلم واسه اینا تنگ نشده یعنی
دلم وقت نکرده که تنگ بشه شایدم شده و طبق معمول انقدر روزمرگی داشتم که نرسیدم بشینم یه چایی بخورم
و بهشون فکر کنم.اما یه وقتایی تو جا خالی ثانیه ها همون وقتایی که پیاز داره رو گاز جلز و ولز میکنه تو
وقفه میون هم زدنش یاد همه اون نوستالژی ها می افتم. یهو دلم تنگ می شه.یاد تمام دلخوشی های دیروزم
و فراموشی های امروزم.شاید وقتایی که می رم سر خاکشون یاد همه اون خوشی ها میفتم. بعد به مامان گلایه
می کنم که تو چرا انقدر زود رفتی اما مامان دیگه از بس اینارو شنیده که فقط لبخند می زنه.یاد وقتایی میفتم
که شب جمعه ها همه جمع می شدیم خونه اقا جون و قرمه سبزی می خوردیم.فکر کنم اون موقع ها قرمه سبزی
خیلی دوست داشتم. حداقل بیشتر از الان.راستی چقدر اون وقتا سرخوش بودیم. اون موقع که حتی به دورترین
نقطه ذهنم هم نمی رسید روزی بیاد که مامان هم رفته باشه. روزایی برسه که بی اون سر کنم. حالا از همه اون
خاطره های شیرین فقط یه نسیم مونده و ما هم مثل همه داریم روزمرگی می کنیم.غرق شدیم تو کارامون اداره.
خونه. ظرفا. لباسا.گردگیری. مهمون. اول ماه. اخر ماه.......
نمی دونم اما منم یه روز خاطره می شم اما حتی اگرم پرتوقعی هست دوست دارم خاطره پررنگی باشم.یا حداقل
یه کم پررنگ.........
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
یه روز قابیل هابیل رو کشت.نمی دونم دقیقا چه روزی بود.شنبه ؟ یکشنبه؟ شایدم یه روز
دیگه.اما بدترین اتفاق جهان افتاد. اون موقع دنیا چه جوری بود؟ هیچکس نبود. هیچی نبود.
این اولین باری بود که یه نفر در حق یکی دیگه ظلم کرد. کاش خدا هیچوقت این داستان رو
برای بقیه نمی گفت.
یعنی اگه نمیگفت بقیه یاد نمی گرفتن؟ یعنی دیگه زور و بی رحمی و دل سنگی نبود؟
عوضش فرشته ها واسه خواب ادما یه داستان دیگه می گفتن؟
چقدر زجر اوره. این فرشته هایی که خدا خلق کرد چقدر عوض شدن. چقدر اخلاقشون با اون
روزا فرق کرده. از صبح تا شب به هم دروغ می گن.ظلم می کنن. تو این شهر شلوغ همدیگه
رو می خورن. چشمای غمگین همدیگه رو نمی بینن. دلشون واسه هم نمی سوزه. چقدر خوبه یه
وقتایی دلمون بسوزه گریه کنیم. های های از ته دل. شاید دلمون خیس بخوره و نرم شه. اگرم
خوب باشیم گاهی نمی تونیم قایم کنیم نمی تونیم مثل بدی هامون روش خاک بریزیم. که فقط خدا
ببینه. باید همه بدونن.صداش همه جا در میاد.چرا؟
خدایا تو بدی رو دوست نداری پس چرا ما بد شدیم؟ کی بد شدیم؟
چرا دلمون دیگه بدبختی همدیگه رو ندید؟ ما که پر از نور بودیم. از یه جای خوب اومدیم.ما که
عاشق تو بودیم.نبودیم؟
یعنی تو فکر میکنی درست میشیم؟
یعنی فکر میکنی ما بازم فرشته شیم؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
از خدا پرسیدم خدایا چطور میتوان بهتر زنذگی کرد؟
خدا جواب داد:گذشته ات را هر چند تلخ بدون هیچ تاسفی بپذیر با اعتماد زمان حال را بگذ ران و بدون ترس برای اینده ای روشن اماده شو.ایمان را نگهدار و ترس هایت را به گوشه ای بینداز. شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است. فقط اگر بدانید که چطور باید زندگی کنید.
نلسون ماندلا
این جمله های ماندلا رو عاشقانه دوست دارم.
نمی دونم اما انقدر بهم قدرت میده که شاید تو ناامیدی ها بلند شدن برام اسون میشه.
اما اینو میدونم که ادما خیلی پر قدرت تر از تمام مشکلات جهانن.
و بابت این قدرت خدارو هزاران بار شاکرم.قدرتی که شاید خودمون هیچ خبری ازش نداریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
زندگی چالش غریبیه.خیلی وقتا ادما چشماشونو روی خیلی چیزا می بندن.چیزایی که شاید دیگران سالها برای دیدن و حس کردنش تلاش می کنن. شایدم تلاشی مذبوحانه.
خیلی وقتا میشه که تو روزمرگیهامون گم می شیم. انقدر گم که گاهی خودمونم یادمون میره کجاییم.دیر به دیر به خدا سر میزنیم. و دیر به دیر به خودمون. گاهی وقتا دلمون واسه خودمون خیلی تنگ میشه اما نمی دونیم کجاییم. نمیتونیم خودمونو پیدا کنیم. شایدم نمی خوایم.
اما میدونم که خدا دلش واسمون خیلی تنگ میشه. خیلی بیشتر از ما.دلم میخواست چشمام بزرگتر بود که بیشتر میدید. واسه دیدن خیلی چیزایی که نمی بینمشون.واسه دیدن چیزایی که دارم و داریم و شاید روزها به چشممون نیان.
خدایا کاش دیدنی بودنی تا روبه روت می ایستادم و از خجالت سرمو پایین می نداختم و به خاطر تمام این ندیدنها ازت عذر خواهی میکردم و این برام مثل روز روشن بود که لبخند میزدی و دست محبت به سرم میکشیدیو میگفتی که مثل هزاران بار پیش منو بخشیدی.
نمیدونم چند وقت میگذره که باهم دوستیم و من به این دوستی محتاج اما ازت ممنونم که اجازه دادی اسمتو به زبون بیارم هر چند گاهی از سر بی وفایی بلند میشم. اما اینو میدونم که تو از رفاقت کم نمی ذاری.
نمیدونم ما ادما چرا یه وقتایی انقدر گم میشیم اما به هر حال داریم چیزایی که هنوز بابتش باید میلیون ها سال شاکر باشیم چیزایی که تا امروز ندیدیمش.
خدایا به هر حال ممنون و شرمنده.منو ببخش که گاهی چشمام واسه دیدن خیلی چیزا سو نداره. زندگی شکل غریبی از تلاشه و ما خودمونم اینو خوب میدونیم.تلاشی که داریم هر روز با کمک تو باهاش جلو میریم و گاهی دستای تو رو نمی بینیم.
ممنون دوست من.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط مريم طباطباییها
|
سلام عزیز دلم
صبحت به خیر دختر قشنگم. تو که به اندازه تموم صبح های زندگیم دوست دارم. تو که هنوز نمیدونم چشمات چه رنگیه اما هرچی هست روشنایی دل مامانه.
برات نوشتم تا بدونی که دلم با این همه صبوری دیگه برای دیدنت بی طاقت شده. حتی اگه این وقت باقی مونده یه ماه باشه.نمی دونم از کی تا حالا شدی تموم زندگیم اما اینو خوب می دون که زندگی با تو قشنگترین صحنه های عمر منو بابا علی خواهد بود. روزهایی که فقط تو خالقشون می شی و بدون تو هیچوقت تجربشون نمی کردیم.
دختر یدونه مامان هر شب که می گذره یه روز به اومدنت نزدیک میشیم و ما بی طاقت تر از دیروز منتظرت چشم به در میشینیم. این روزا تو خونمون بوی گل یاس میاد. بهار داره میاد و امسال بهار ما پر گل تر وزیباتره اونقدر زیبا که تصورش برامون گاهی سخت میشه. قدمهای کوچولوت روی چشم ما. چشمایی که خالا روشناییش فقط تو هستی .
عزیز دل مامان روزگار قشنگمون با تو قشنگتر میشه و ما خدارو روزی هزار بار شاکریم. بابا علی اندازه یه دنیا بلکه هم دنیاهای دورتر دوست داره. و مامان هم هر دوتون رو به اندازه ناگفته ها.تموم ناگفته هایی که قشنگیش به نگفتنشه.
عشق و زندگیم اینو بدون که دنیای ما فقط با تو خلاصه شده و هستیمون تویی.ارزومه که همیشه صحیح و سلامت باشی و هر نفست لحظه لحظه زندگی رو به خونمون بیاره.عزیزم با بوی گلا به خونه خودت میای و همه زندگیمون رو گل بارون می کنی.
عمر من مراقب خودت باش ولبخند قشنگت رو اولین هدیه ما کن.
عاشق همیشگی تو مامان.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت توسط مريم طباطباییها
|