تبليغاتX
ديگران
ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و لازمان

اما به قذر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر میشود

عقیمان را طفل میشود

ناامیدان را امید

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور

رزمندگان را شمشیر

پیران را عصا

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداونذ همه چیز میشود همه کس را ....

به شرط اعتماد

پاکی دل

طهارت روح

صبر

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلبهایتان را از هر اخساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانهایتان را از گفتار ناپاک

و بپرهیزید از ناجوانمردیها و ناراستی ها و نامردیها

چنین کنیذ تا ببینید چگونه

بر سر سفره شما با کاسه ای ازخوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما ترازوهایتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید گه در خدایی خدا یافت نمی شود؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مريم | 

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط مريم | 
من مرگ را ...


اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که در من مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من مي‌گذرد.




در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.


نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.


در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.


من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه


من موج را سرودي کردم
پُرنبض‌تر ز انسان


من عشق را سرودي کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ


سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم


پُرتپش‌تر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم


پُرطبل‌تر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت   توسط مريم | 
نمی دونم چه وقت. نمیدونم چه ساعتی.آدم انقدر پر می شه که دیگه هیچی هیچ فکری باقی نمی مونه.

نمی دونم گاهی چطور میشه همه روز مرگیهارو عوض کرد ریخت بیرون.

منظورم عوض شدن واقعیه نه حرفای همیشگی.

اما اینو میدونم همون یه جاش مهمه. قدرت عوض کردن همون یه نقطه.

گاهی وقتا عوض کردن نگاه آدمم می تونه همه چیرو عوض کنه.اینقدر که یه زندگی رو از اول درست کنه.

اما چه جوری؟

گاهی با خودم فکر می کنم من خودم تا حالا چند بار این کارو کردم؟

هیچوقت این کارو نکردم.

همش حرفش بوده.

خسته شدم از حرف. خسته از  زندگی تکراری. حالا هر چه قدر توش مهم باشی.

اما این معلومه که بالاخره باید از یه جایی شروع شه.

زندگی باید کرد...به مانند رویاهای دست نیافتنی....رویاهای گمشده انسان.....نمی دانم کی نمی دانم کجااما می آید نسیم خنک فردا......

..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت   توسط مريم | 
نمیدونم چطوری میشه جنگید با چیزی که هیچ وقت نمی شه باهاش مقابله کرد.

شایدم عین نادونی باشه که بلد نباشی اول از همه با خودت بجنگی. خسته شدن بدون دلیل هم یه نادونیه دیگست. اما آخرش چی؟

تو این دنیا چند نفرن که بدون جنگیدن باختن مگه؟

گاهی وقتا خیلیا بدون اینکه هیچ کاری کنن میرسن به ته.به جایی که انگار دیگه همه چی تموم شده.

گاهی خودمم همین طوریم اونم از نوع حادش. ولی گاهی وقتا به این می رسم که امکان نداره هیچی بی حکمت به وجود بیاد.

نه که بخوام گوش خودمو با نجواهای کلاسیک پر کنم نه. اما هنوزم دلم پر روشناییه. یه نقطه ای که از توی اون بالاخره یه کورسویی میاد.

چرا نسل من انقدر خستس که حتی نمی تونه ریسک کنه؟

من کسیو دارم که ترس داره زندگیشو فنا می کنه.

یه گذشته له شده داره آیندشم میکنه توی یه قوطی تنگ و تاریک.

حتی می ترسه حرفمو گوش کنه.

نمی دونم چی میش.

غرور. لجبازی.ترس.

شایدم فداکاری.

یه حس غریب بهم میگه درست میشه اگه آدما بخوان.

نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت   توسط مريم | 

نمی دانم در وجود انسان چه چیز نهفته است که گاهی در برخورد با واقعیاتامکان قبول آن برایش نیست.

هر چه بر خود نهیب می زنم که هر گرفتنی پس دادنی است باز منکرش می شوم. نمی خواهم باور کنم که دیگر این جنس بلور که از دستت افتاد با هزار بند زدن قابل استفاده نیست. مگر برای قداست آن و این قداست نیز هر چه بیشتر قابل روئیت باشد زخمش در دل بیشتر می شود.

چه مبارزه سختی است میان انسان و تمام این آرمانهایش.

چه انسان پر قدرت است در عین ناتوانی.

وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد گفت: جایی که خواهی رفت مردمی دارد که دلت را خواهند شکست .مبادا غصه بخوری.من همه جا با توام. تو تنها نیستی در کوله بارت عشق می گذارم  که از همه چیز بگذری. قلب می گذارم که همه چیز را در آن جا بدهی.

اشک می دهم که همراهیت کند. و مرگ که بدانی به آغوشم باز می گردی......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت   توسط مريم | 
یه جا شنیدم عادت کردن یعنی گذروندن زندگی بدون هیچ انگیزه تحولی. ولی فکر می کنم عادت کردن یه معنی دیگه داره.

یه چیزی مثل نفس کشیدن با اکسیژن خالص .

گاهی وقتا فکر می کنم داشتن یه زندگی آروم یه چیزی مثل یه عادته. یه حس غریب مثل یه رخوت تو سرما.

هممون گاهی وقتا عادت می کنیم به خیلی چیزا.

امروز داشتم فکر می کردم ادمای زمان عصر حجرم عادت می کردن؟

بوده چیزایی که بهش عادت کنن بعد ازشون بگیرن؟

حتما بوده.شایدم مثل حالا نبوده...............

و جایی دور افتاده به فکر افتادیم شاید..

امروز زو فردا بیایندو بروند...

اما می شود از آن گذشت؟

و چگونه می شود خاطراتمان را دز امروزها و فرداهایمانتنها بگذاریم؟

و ای کاش هیچ گاه به عادتهایمان چشم نمی گشودیم.

دیگران می گن:چرا زمانی که فکر می کنیم آرومیم آرامش تکراریمان ترک بر می دارد؟

این نوشته نمی دونم از کجای دلم اومد بیرون اما فکر کنم حسابی قاط زدم....

اینم واسه اینه که امتحانام نزدیکه هیچیم نخوندم....

واسه اینه که کار کتابم همینجوری مونده....

واسه اینه که فکر میکنم جه جوری می تونیم به دیگران فکر نکنیم؟

واسه اینه که....

بی خیال......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت   توسط مريم | 
گاهی وقتا احساس می کنی که همه چی دست به دست هم می دن تا هر چی رو از نو ساخته بودی دوباره خراب بشه.

همه منظورم همون عقایدو افکاریه که احساس می کردی که تو داشتی توش اشتباه می کردی.نه دنیا.

فکر کن توی این سرما داری می ری بهشت زهرا . از پشت شیشه های گرم ماشین می بینی که چند تا بچه که سنشون زورکی به ۱۰- ۱۲ سال میرسه دارن گل می فروشن. یهو چند تا ماشین گشت میان و حمله می کنن طرفشون و همه رو می برن.چند تا از موتوری هاشونم میزنن به این بچه ها بدون اینکه اصلا فکر کنن دارن چیکار می کنن.

اون موقع دیگه واسه عقاید و باورهات از انسانیت چی می مونه؟

هیچی .

از دنیا فقط نفس کشیدن بدون فکر کردنه.

دنیا مطمئنا دیگه اونی نمی شه که بخوای باهاش رو اعتقادات و عواطف کسی حساب کنی.

یعنی هنوز احساسی مونده؟

خدایا آدما کجان ؟

خدایا یعنی دنیایی هست که توش همه به فرداشون فکر کنن؟

یعنی می رسه روزی که این هوای ابری از رو دل آدما پس بره؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت   توسط مريم | 
یه حس غریب به همه آدما میگه که بلند پروازی همیشه آدمو به جایی میرسونه که آخرش حداقل تحقق نیمی از آرزوهامونه .

اما من فکر میکنم تنها بلند بودنو بزرگ بودن آرزوهامون باعث نمیشه بهش برسیم. تلاش برای رسیدن بهش و شایدیه نگاه دور باعث میشه یه خورده بهش نزدیک بشیم .

اما گاهی فکر میکنم خودم هم با اعتقاداتم مشکل دارم . یعنی شرایط این طوری ایجاب میکنه.

تو این کره خاکی هزاران نفر هستن که حتی برای فکر کردن به آرزوهاشون باید اجازه بگیرن.

حتی برای تنفس هوایی که آرزوهاشون تو ش غرقه باید دست از خیلی چیزا بکشن .

خستگی خیلی چیزارو باید تحمل کنن اما حتی بعد از سالها نمی تونن یه افق دور از خواسته هاشون رو ببینن .

دنیا رسم غریبیه شاید نرسیدن هم جزء تقدیر باشه

همون تقدیری که عوض نمی شه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت   توسط مريم | 
در کشاکش انسانیت به هبوت میرسیم .در تلاش برای بودن و رسیدن به حقیقت به نبرد میرسیم.

در مبارزه دنیا به نا ممکنات میرسیم

در کش و قوس خستگی ها به حقایق بر می خوریم.

در بودن خواستن به هستی می رسیم .

در تفکر و تعادل به بزرگی خدا می رسیم .

در عبادت و تعلم به روح هستی می رسیم .

در نیایش به قدرت میرسیم .

در تمنای التهابات به روزنه ای می رسیم که از أن نوری به بلندای عمق یک روح کور سو مزند .

و امروز به کرانی می رسیم که وجودش پر از هستی است....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت   توسط مريم | 
یه روز یه باد اومد

طوفان شدیه باد سرد اومد.

همه ارزوها ریخت.

همه چی خراب شد.

همه چی نابود شد. خیلی بی صدا . احساس میکنم دیگه هیچی ندارم .

هیچی نیستم. همه چی رفت.

امروز دیگه کاخی از ارزو ندارم.

حتی حرفی برای گفتن .

امروز ۲۰ روزه که دیگه هیچ فکری نمیکنم......

امروز ۲۰ روزه که مامان رفته ..

واسه همیشه ....

مامان دلم ارات خیلی تنگ شده . یه روز بهم بگو بهشت کجاست . باشه ؟

خیلی دوستت دارم . تا وقتی بیام.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت   توسط مريم | 
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستو ها را بشکستندو کبوترها را آه کبوترها را

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا می چیند

وای باران- شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ.....

من درون قفس سرد اتقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران-باران

پر مرغان نگاهم را شست و چه امید عظیمی به عبث انجامید ....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت   توسط مريم | 
گاهی دروغها بزرگ می شن اونقدر که همه حقیقتها رو می پوشونن اما به سبک خودشون.

ایده آلها و خواسته ها و حقیقتها با هم قاطی می شن و یه دنیای مجازی رو می سازن.دنیایی که اون سرش ناپیداست.

یه سرش همه ایناست و یه سر دیگش خدا می دونه.....

گرمی آفتاب یه حقیقته ریختن عرق واسه در آوردن نون حلال یه حقیقته نداریم یه حقیقته گرسنگی هم یه حقیقته بی اعتنایی و زندگی یه کفه هم یه حقیقتهاما وایسادن رو به روی همه اینا یه ایده آله تلاش برای اونچه که هستی هم یه ایده آله.

زندگی با همه اینا رنگ میگیره شروع میشه و تموم میشه اما هنوز نمی دونیم کجاشیم.

گاهی وقتا فکر میکنم دور صدای خیلی ها یه حباب کشیده شده حبابی بزرگتر از بلندترین فریاده.

یه روز یه فرشته به یه دختر بچه گفت:  اگه بالهامو بهت بدم چیکار میکنی؟ دختر کوچولو گفت اونا رو به هیچ کس نمیدم باهاشون میرم اونجایی که درا بستسو هیچکس بازشون نمیکنه و سعی میکنم بازشون کنم.

فرشته هم بالهاشو گذاشت و شروع کرد پیاده رفتن به اون جایی که همه درا بستست.

فردا عدالت کجاست؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت   توسط مريم | 
خیلی دلم می خواست می دونستم ندونستن چه طوریه

گاهی وقتا آدم هیچی رو نمی بینه و نمی فهمه این خودش آزار دهندست

اما گاهی رنج فهمیدن خیلی چیزا بیشتر آزارمون می ده خیلی چیزایی که شاید قدرت مبارزه باهاش رو نداشته باشی ....

دونستن گاهی مسئولیت میاره یه مسئولیت سنگین که گردن گرفتنش شجاعت می خواد.

اما چشم بستن به روش چیزیه که تقریبا همه گیر شده .

گاهی فکر می کنم میشه دنیایی ساخت که هیچ کس توش چشماشو نبنده ?

دنیایی که توش آرزو های کوچیک بچه ها له نشه. دنیایی که هر روز توش نا امیدی واسه خیلی ها یقه گیر نشه.

دنیایی  که توش تفاوت از زمین تا اسمون نباشه . یکی دنیا تو مشتش نباشه و یکی حسرت یه مشت خاکو نخوره.

هیچ وقت تقدیر این فاصله ها رو نفهمیدم هیچ وقت نمی تونم حکمتش رو درک کنم.

شایدم مشکل از منه اما میدونم این هیچ وقت برام قابل لمس نمی شه.

هیچ وقت نمی تونم این دنیا رو دوست داشته باشم.....

عدالت یعنی چی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت   توسط مريم | 
گذشتن از یه بحران فکری می تونه همه چیز رو عوض کنه

همه چیزی که به نظرمون آسون و دوست داشتنی میاد. گاهی وقتا از چیزی میگذری تازه می فهمی هیچ دلیلی برای تمام تصمیمات قبل نداشتی .

تازه می فهمی به خاطر هیچ و پوچ کلی از ثانیه ها و ساعت های طلای رو از دست دادی چیزی که هیچ ارزششی نداشته.

خیلی خوشحالم که یه روز همه چیز تو زندگی آدما تغییر میکنه .

گاهی فکر میکنم اگه تغییر و فراموشی رو آدما بلد نبودند چه فا جعه پیش میو مد .

دست کمه فراموشی اینه که می تونی چیزای مهمی رو که به خاطرش کلی زمان از دست دادی رو دوباره به دست بیاری .

داشتم فکر میکردم انقدر ها هم که به نظر میاد دنیا بی عدالت نیست.

اما بازم دنبال عدالت میگردم......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت   توسط مريم | 
گاهی وقتا سر بلند میکنی تا خستگی در کنی ولی دیگه دیره. یه عمر و یه دنیا و یه عالمه گذشته ولی هیچی نداری.

گذشتی به خاطر هیچی به خاطر هیچ و پوچ . رسیدی به مرز نابودی بازم به خاطر هیچ.

این هیچ ها تو زندگیمون چه نقشی دارن ؟

خاطره ها پر رنگ میان و میرن. اونایی که دیگه هیچوقت بر نمیگردن . همشون یه عمرن یه عمر طولانی بی بازگشت.

داری مزر نابودی رو حس میکنی ..... ام ای کاش

امروز باید فقط از پشت شیشه های گذشته زلالیت رو دید و نه دیگر هیچ .

یاد گذشته ها و عالم بی خبری عجیب مسکن روح رو تامین میکنه .

ای کاش امروز این لبخندهای عاریه ای رو تو همون گذشته های روشن می ذاشتیم و با خودمون یدک نمی کشیدیم.

و ای کاش امروز برای این خستگی از زندگی یه علاجی پیدا می کردیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت   توسط مريم | 
گاهي وقتا انقدر از غصه پر ميشيم كه ديگه گنجايش هيچيو نداريم. هيچيو هيچ كسو. ولي بازم زندگي ميگذره همونطوري كه هست.

بدون ما. بدون نظر ما.

گاهي وقتا از اينكه باور نميشي پري. پري از همه غصه هايي كه توش نقشي نداري. پري از اينكه ميبيني داره همه چي ميگذره ولي .....

گاهي ميگردي دنبال عدالت. اما هر چي ميگردي هيچي نيست.

دل آدما چقدره؟ چقدر جا داره؟ اين موجودي كه خدا آفريده طاقت چيارو داره؟

مگه نه اينكه قده يه مشت بيشتر نيست؟ اين يه مشت چيا توش جا ميگيره.

ديروز وقتي از دانشگاه ميومدم يه دختر بچه تقريبا ۸ ۹ ساله تو مترو چند تا از اين پاكتاي فال دستش بود و نشسته بود روي نيمكت مترو وقتي به دختر بچه هاي هم سن خودش نگاه ميكرد انگار داشت همه آرزوهاشو  تو چشماي اونا ميديد.

خودش اونجا بود اما دلش يه جاي ديگه.

هر چي گشتم بازم عدالتو نديدم.

هر چي سعي كردم دلمو راضي كنم به تقديرو اين چيزا بازم نشد.

تازه اينا كه يه مولكول از تمام بي ارزويي هام نيست .

دلم انقدر پر از چرا و اماست. پر از آرزوهاي گم شده

اما هنوزم عدالت و نديدم.

ولي انقدر ميگردم دنبالش تا...............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط مريم |